| |
|
|
| |
 | آرزوی معصومه : آرزوی معصومه |  | | | |
| |
|
|
| |
معصومه
|
|
| |
ده ساله بودم که پدرم رو از دست دادم. من موندم و مادرم و دو خواهر کوچکتر از خودم. یکی هفت ساله و دیگری هشت ساله. اما بیمار و افلیج. پدرم چیزی نداشت تا بعد از مرگش به ما برسه. جز یه اتاق 12 متری که همیشه یه گوشه اون رختخواب خواهر مریضم پهنه. مامانم برای تامین مخارج ما به هر دری میزنه. اما هر چی گیرش میآد خرج دوادرمون خواهرم میشه. تازه اونهم به زور! الان هفده سالمه. تنها دارایی مامانم یه اتاق و یه تیکه فرش، یه تلویزیون 14 اینچ که همیشه خدا برفکیه و یه اجاق گاز که فقط یه شعلهاش روشن میشه و چند تیکه ظرف. آرزوم اینه که یه خونه داشته باشیم با یه آشپزخونه بزرگ تا مامانم مجبور نشه زیر برف و بارون و زیر گرمای وحشتناک تابستون ظرف و لباس بشوره. یخچالی داشته باشیم تا تابستونا حداقل یه آب خنک بخوریم. یه اجاق گاز درست و حسابی داشه باشیم تا همه شعلههاش کار بکنه و لازم نباشه مامانم تو حیاط غذا درست کنه با وزش هر باد اجاق گاز خاموش بشه و غذاش نپزه. آرزو دارم هر کدوم یه اتاق داشته باشیم تا هر شب به زور مامانم لامپ و تلویزیونو خاموش نکنیم و مجبور نباشیم شب فیلم نیگا نکنیم. آرزو دارم تا درآمدی داشته باشیم تا مامانم برای تامین مخارج ما اینقدر اذیت نشه. آرزو دارم مثل همه دوستام کامپیوتر داشته باشم تا وقتی دوستام از کامپیوترشون میگن، منو مسخره نکنن که حتی روشن کردنشو بلد نیستم. آرزو دارم تو خونمون یه تلویزیون بزرگ داشته باشیم تا از شر تلویزیون خراب و برفکی و کوچیک خلاص بشیم. آرزو دارم خونمون کولر داشته باشیم کا تابستونا از دست گرما هلاک نشیم. منم دوست دارم مثل بقیه دوستانم کلاس کنکور برم و واسه یه رشته خوب تویه دانشگاه خوب برنامهریزی کنم و اصلا به فکر هزینههاش نباشم. ولی...
|
|
| |
|
|
|
|
| | | دفعات مشاهده: 348 بار | دفعات چاپ: 64 بار | دفعات ارسال به ديگران: 24 بار | 0 نظر | |
|
| |
| |
|
|
| |
| |