[صفحه اصلي ]    
کعبه کریمان awt-yekta kabe kariman
بخش‌هاي اصلي
صفحه اصلی::
درباره طرح::
برنامه‌های طرح::
مشارکت در طرح::
عضويت در سایت::
درباره جمعیت امام علی (ع)::
طرح‌های جمعیت امام علی (ع)::
امکانات سایت::
آلبوم تصاویر::
دست نوشته‌های شما::
تبلیغات::
اخبار::
گزارش::
تالار گفتگوی آزاد::
تماس با ما::
::
آلبوم تصاویر
..
جستجو در پايگاه

جستجوي پيشرفته
..
دريافت اطلاعات پايگاه
نشاني پست الكترونيك خود را براي دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه، در كادر زير وارد كنيد.
..
نظرسنجي
از چه طریقی با کعبه کریمان آشنا شدید؟
عضو جمعیت امام علی هستم
از طریق اعضای عضو جمعیت امام علی
در اعتکاف
از طریق رسانه‌ها (خبرگزاری‌ها، مجلات، وبلاگ‌ها و...)
از طریق پوستر و بروشور
از طریق دوستان و آشنایان غیر عضو
به طور اتفاقی
موارد دیگر
   
..
:: دست نوشته‌های شما : کامیه ::
دیروز با خیری که می‌خواست برای کامیه 6 ساله‌ای که همراه مادر و سه خواهر دیگرش توی یک اتاق کوچک کنار یک گاوداری زندگی می‌کنه و خوردن خیلی غذاها مثل مرغ و کباب براش آرزو بود و از دیدن خیلی چیزا توی بالای شهر شگفت زده می‌شد، عروسک و لباس بخره تا بتونه بخشی از آرزوهای قشنگ اما تلخش رو برآورده کنه رفتیم خرید.
روز خیلی سختی بود، وقتی رفتیم دنبال کامیه و ناهید، بچه‌های دیگه دورمون جمع شدن و اصرار می‌کردن باهامون بیان، یکی گریه می‌کرد، اون یکی قول می‌داد اگه با خودمون ببریمش اذیت نکنه اما چون یک ماشین بیشتر نبود و تعداد بچه‌ها خیلی بود نتونستیم با خودمون ببریمشون و بالاخره راه افتادیم.
به مرکز شهر که رسیدیم بچه‌ها از دیدن به قول خودشون بالای شهر هیجان‌زده شدند و با تعجب از محیطشون تعریف می‌کردن. ناهید مسافت رو با اصفهان و شهرهای دیگه مقایسه می‌کرد، کامیه حیرت زده از پنجره دولا شده بود به محیط دقت می‌کرد.
بعد از خرید کفش و لباس، چون توی صحبتهامون با کامیه متوجه شدیم خیلی از غذاها رو نخورده و نمی‌دونه چیه، دنبال اغذیه فروشی گشتیم و بالاخره یک جگرکی پیدا کردیم . اولش چون کامیه نمی‌دونست چیه، نمی‌خورد، براش لقمه گرفتیم و مجبورش کردیم بخوره، بعد رفتیم مغازه آبمیوه فروشی بچه‌ها تا دیدند بستنی هست که از دستگاه میاد بیرون و فرم خاصی داره ذوق زده شدند و به جای آبمیوه بستنی سفارش دادند.
شب شده بود، داشتیم برمی‌گشتیم که بچه‌ها گرسنشون شده بود با ناهید رفتیم دو تا ساندویچ همبرگر بخریم، توی ساندویچ فروشی از ناهید پرسیدم تا حالا همبرگر خورده؟ گفت من آره اما کامیه تا حالا نخورده!
توی ماشین هرچی به کامیه گفتیم غذاش رو بخوره، چون براش غریب بود نمی‌خورد و می‌گفت براش ساندیس و کیک بخریم. براش توضیح دادیم همبرگر یه نوع کبابه که میذارنش لای نون ساندویچی. تا خورد دوتا گاز که زد دیگه نخورد، در گوش من گفت میشه ساندویچ رو برای مامان و خواهراش ببره؟
دم خونه که رسیدیم دوباره بچه‌های دیگه دورمون جمع شدن و و ازمون گله می‌کردن چرا نبردیمشون؟ پسر بچه‌ها سوار ماشین شده بودن بوق میزدن و بازی می‌کردن اونایی هم که بیرون مونده بودن اصرار می‌کردن سوار شن!
کامیه و ناهید لباساشون رو به ماماناشون نشون دادند و از خاطره‌ای که شاید براشون دست نیافتنی بود تعریف می‌کردند.
طول راه برگشت به خونه خودمون بغض گلوم رو گرفته بود و به این فکر می‌کردم چرا یه عده بچه، سوار ماشین شدن، به بالای شهر رفتن و خوردن غذا توی رستوران براشون انقدر دور باشه که تبدیل به آرزو شه؟

نویسنده: غزاله مینوسپهر

دفعات مشاهده: 971 بار   |   دفعات چاپ: 63 بار   |   دفعات ارسال به ديگران: 34 بار   |   8 نظر
::
کعبه کریمان kabe kariman
Static site map - Persian site map - English site map - Created in : 0.07471 seconds by AWT YEKTAWEB 1.8.2.1 by 596 querry